تبليغاتX
lady zoro
 
هر چی می خوای بنویس ...
 

 

   

            

  نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 16:33  توسط ladyzoro  | 

 

زیبایی را با ما تجربه کنید ....

  قبل از عمل

 بعد از عمل

و البته کلی عمل ...

خود تحویل گیری مزمن در برخی پرسنل ...

 من آنم که رستمی بودپهلوووووووووووووووووون

 هدف ما جلب رضایت شما دوستان است .

بشتابید بشتابید

۱۲۰٪ تخفیف

تخفیف ویژه همراه با اشانتیون ۱ساندیس و دو قولوب ساندیس پرتقال

همراه با نی اضافی

  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:51  توسط ladyzoro  | 
 

برو بچ ، اراذل و اوباش خدمتتون عرض کنم که یکی از اراذلی که داریم  (مر...تا) اصلا اسمشو نگفتما

جونم بهتون بگه که یه کمی مشکوک میزنه و یسری مسائل رو شفاف سازی نمیکنه . من بهش گفتم

به زبون خوش بگه ، من نمی خوام یکسری فعالیت غیر ... انجام بدم ، همگی میدونین که روحیات من

خیلی لطیف تر از این حرفاست

اراذل لطف کنن یه کم این جوووووووووووون رو نصیحت کنن که زودتر خودش مقررررر بیاد

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 14:39  توسط ladyzoro  | 

 

اینو از تو یکی از وبلاگا دزدیدم چون باحال بود ...

اگه تونستید یه سند واسم جور کنید

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:26  توسط ladyzoro  | 

 

اگه من نباشم ...

اگه من نباشم ، خوب نیستم دیگه . مثل اون آدمایی که یه روز بودن و الان نیستن و هیچ اتفاقی نمی

افته . بعضی وقتها نبودن هم بهتر از بودنه .بهتره که بری و به گذشته نگاه نکنی . بعضی وقتا

وقتی نیستی بعضی ها تازه یادشون میاد که تو بودی و حالا نیستی . بعضی وقتا هم وقتی

 نیستی ممکنه یکی بگه که خوب شد که رفت .

من دوست دارم وقتی هستم یا وقتی نیستم فرقی نکنه . مهم اینه که طوری رفتار کنم که همیشه

تو دل اونایی که دوستشون دارم بمونم .

  نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 16:36  توسط ladyzoro  | 
 

سلامی چو بوی خوش ....

وای منم اومدم . داشتم از بی آپی می ترکوندم (بادکنک)

چه حال ؟ چه خبر ؟

می دونم حسابی دلتون واسم تنگ شده بود . خوب منم دلم واستون تنگ شده بود .

البته قیافه نحس برخی ارذل و اوباش رو روز جمعه مجبور شدم ببینم . اونم تو نمایشگاه کتب .

آقا این اسب ما رو راه ندادن تو نمایشگاه  مجبور شدم ببندمش دم در ...

اوباش ناشناس زیادی رو دیدم . تو اون جمع غریب افتاده بودم . " منم " و " درررررررررررررررخت "و

"س...آد" بهناز جون  و ... بقیه بودن با لهجه های باحال ...

یکی خیلی عصبی بود . یکی با لهجه شیرین اصفهونی . جای بابام خالی بود .

دلم واسه خیلی ها تنگ شده . خیلی ها جاشون خالی بود .

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:42  توسط ladyzoro  | 
 

اید شوما موبارک

سد صال به عین صال حا

عرازل و عوباش آرظوی صالی خش و پور عظ موفقیت رو براطون دارم

 

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 12:1  توسط ladyzoro  | 

 

شصت سال و اندی  بعد ....

بازم یه پست جدید ...

بازم یه چیز دیگه ، پایه خنده

جناب آبجی زورو 2-3 ماه پیش رفت که آقا جون تصدیق (گواهینامه خودمون)بگیره . اما از اونجایی که خودش بلد بود بهش گفتن که تو نیا ما خودمون میفرستیم در خودتون .

آقا هی از ما اصرار که ما بیاییم دوره بشه ، هی از اونا اصرار که نه بابا شما که نیاز نداری خودت پایه یکی . اما کوچیک شما آبجی دست بردار نبود و بالاخره اسمش رو نوشت .

آقا همون طور که خبر دارین کلاسا تموم شد و ما امتحان آیین نامه رو دادیم و بی هیچ غلطی قبول شدیم . جوگیر شده بودیم خفن . همون موقع رفتم واسه شهر . تصورش رو بکنین که اولی نفر من بودم که باید امتحان میدادم . رفتیم یه جایی که پرنده پر نمی زد از شانس تا ما نشستیم پشت ماشین اونجا تبدیل به اتوبان شد آقا ما هم حول شدیم یهو چند تا ماشین جلومون سبز شد . منم نامردی نکردم و خاموش کردم .

افسره هم گفت میری پایین یا ببرمت پایین . از اونجایی که منم حرف گوش کن و مظلومم گفتم چشم ، شما خودتو ناراحت نکن .

آقا ما رتیم پایین . از این ماجرا حدود دو ماه و نیم گذشت و ما بیخیال تصدیق شدیم . که هفته گذشته با صحبت های داداش همون که فال میگرفت ما اغفال شدیم که یه بار دیگه از خودمون سعی در کنیم که دوباره امتحان بدم . با اینکه نا امید بودم ، چون این همه مدت از کلاسام گذشته بود . اما رفتیم دیگه ...

حالا شانس و ببین تو رو خدا ....

امتحان اینطوری بود که گروه گروه میکرد دخترا و پسرارو بعد نوبتی امتحان میگرفت . آقا اول گروه ما شد ، منم اولین نفر اون گروه . قلبم اومده بود تو فکم . همه چشا تبدیل شده بود به مالتی چشم .

آقا تا ما نشستیم یه پسره اومد و شروع کرد به جر و بحث با سرهنگه ،آقا سرهنگه همین طوری هم نمی شد با 40 کیلو عسلم خوردش .... عصبانی شده بود خفن . منم که قلبم اومده بود تو دهنم دیگه باید ....

آقا یکی اون وسط ما رو درک کنه ...

وقتی بحث تموم  شد ، سرهنگه بهم با عصبانیت گفت برو خانم ...

منم نامردی نکردم و شروع کردم به حرکت ، چشمتون روز بد نبینه . نیم متر بیشتر نشده بود که یهو داد زد خانم دستی تو بکش ....

آقا من گفتم که الانه که بگه برو پایین .

اما خدا رو شکر هیچی نگفت .

آقا هنوز شروع نکرده بودم که برو بین اون دوتا به دوبل بزن ببینم . فکر کنم میخواست همون اول بگه برو پایین . چون رو دوبل خیلی تاکید داشت . میگفت یه پارک دوبل خودش به تنهایی به اندازه هشت تا اشتباهه .

آبجی هم رفت و یه دوبل توپ واسش زد ، که خودمم کفم برید . آقا تا از پارک خارج شدم گفت برو پایین قبول . اونم از دوبلم حسابی خوشش اومده بود ، خلاصه ما هم قبول شدیم .

راستش دفعه اول هم سرهنگه با نامردی منو رد کرد . وگرنه من که وارد بودم و پایه یک دارم ...

این دو تا ماشین هم ماله خودمه . تقریبا دم دستی ان

      

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:10  توسط ladyzoro  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM